|
چقدر خسته بود زهرا ... پانته آ صفایی غروبی تلخ و گرفته، غریبترین شامگاه تاریخ را میسرود . خورشید در حاشیهی دری شکسته، عشق را به تماشا ایستاده بود و کبودی گونههای یاس محمد ( صلی الله علیه و آله)، کبودی تاریخ پس از پیامبر را گواهی میداد . علی ( علیه السلام) در خانه نبود; سنگینی یک عمر تنفس هوای ماندهی زمین را بر سینه احساس میکرد . غبار مسموم رنگ و نیرنگ، گلبرگهای خاطرش را چنان پژمرده بود که دیگر در نوازش هیچ نسیمی به بهار نمینشست . یاس کبود طاها را در بهار جوانی، خیال شکفتن نبود . اگر تنهایی علی ( علیه السلام) نبود و رسالتی که عشق، به دستان بزرگ زهرا ( علیها السلام) سپرده بود، همان روز، همان ساعت، همان لحظهای که پدر، از کوچههای غبار گرفتهی مدینه گذشت، او نیز، زمین را بازخمهای ریشه دار هزاران سالهاش، به شیفتگان زمین میسپرد و به پدر میپیوست . اما . . . زهرا ( علیها السلام) مانده تا تاریخ را به آزمونهای عظیم درد بیازماید . و چقدر درد، دریای آرام قلب زهرا ( علیها السلام) را به تلاطم میآورد . . . آیا به حرمت همین دردها نبود که خداوند در کتاب خویش نازل فرموده بود که: «لقد خلقنا الانسان فی کبد» ؟ «همانا انسان را در رنج آفریدیم» . . . و انسانهای بزرگ را در رنجهای بزرگ، و انسانهای شگفت را در رنجهای شگفت . . . و زهرا ( علیها السلام) مانده بود تا آخرین درسهای هستی شگفتش را، به تاریخ بیاموزد . چقدر خسته بود زهرا ( علیها السلام) و چه بی قرار به درب سوختهی خانه چشم دوخته بود تا علی ( علیه السلام) بیاید، لبهای خشک و بازوان کبودش را ببوسد، اشکهایش را، آیینه و آب بدرقهی بانوی خانهاش سازد و آخرین وصیت دختر پیامبر را بشنود و عمل کند که: «مگذار جز دستهای آسمانی تو و فرزندانم، دستی، سینهی خاکی را که در آن خواهم آرمید بیالاید . بگذار این سؤال تا همیشه ذهن خواب آلود این جماعت تردید و ریا را برآشوبد که: مزار دختر پیغمبر کجاست . . . شاید این پرسش سنگی باشد در سکون مرداب اندیشههاییشان .» چقدر خسته بود زهرا ( علیها السلام) و چقدر بیقرار دستهای مهربان پدر بود تا سنگینی روزهای غربت و تنهایی را از شانههای صبور دخترش بردارد، و در زلال چشمه ساری که زهراست، دل بشوید . . . چقدر خسته بود زهرا ( علیها السلام) . کاش علی ( علیه السلام) به خانه باز میگشت . کاش علی ( علیه السلام) زودتر به خانه میآمد . چقدر خسته بود زهرا ( علیها السلام) . . . . |